خرید بک لینک

من به ارغوان فکر میکنم

ارغوان شال و کلا کرد و رفت و رفت تا رسید به آخرین نقطه تلاقی آسمون و کوهها . بارو بندیلش رو گذاشت زمین و تکیه داد به آسمون .پرنده ها میرفتن تو پرو بمیرن . نهنگ هام سوار آخرین قطار بودن به سمت بوداپست . ارغوان دست دراز کرد خورشید رو بگیره . خون شد و دوید تو رگای آسمون. باد اومد گیسو هاشو پیچ و تاب داد . شب شد .آسمون شد رنگ شبق. ارغوان تکیه داده بود به آسمون و زیر سایه درختای خیابون پهلوی تو فکر اوتانازی بود

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 20:26

#مرثیهء_انارهای_نارس ارغوان دست دراز کرد و یکی یکی انارها رو چید و زیر درخت تکثیر شد به اندازه تمام انارهای نارس که چیده بود . گفت برای انارها فرقی نمی کنه چه فصلی باشه . باید عاشق بشن . همین که عاشق شدن خون به دل میشن ، میرسند. انارایی که عاشق نمیشن طعمشون گس میشه. باید چیدشون . انار رسیده ای افتاد توی دامنش . ترکید . دامنش سرخ شد . ارغوان دامنش رو تکون داد . انار افتاد. ارغوان انار نارس شده بود.ufeff

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:58

خاطره ها این قدرت رو دارن که مثل بمب ساعتی توی یک لحظه خاص منفجر بشن و توی تک تک بافتای بدنت نفوذ کنن ، توی خونت حل بشن وخودشون رو به عمیق ترین و دنج ترین گوشه های ذهنت برسونن ، تنت رو مور مور کنن و در حالی که روی فرش دراز کشیدی و پاهات خنکای سنگای کف اتاق رو حس میکنه و حالتی بین رخوت و نشئگی داری ، مثل رگه های نور از توی چشمات بیرون بزنن و بتابن به سقف و تصویر ها رو از جلوت رژه ببرن و سر آخربه همون سرعتی که ظهور کردن ته بکشن ، خاموش بشن و یک فضای خالی رو برات بزارن و تو هنوز شناور باشی بین بودن و نبودنشونufeff

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:57

باید بشه بی مقدمه داستان کسی رو تعریف کرد. مثل داستان ارغوان که دست گل گیسو رو سفت گرفته بود تو دستش به همون سفتی و محکمی که روسری گلدار قرمزش رو زیر چونش گره زده بود و با همه اینها موهای مش کرده ش انگار تاب مستوری و پنهان شدن رو نداشته باشن از گوشه روسری سر خورده بودن روی گونش و میخواستن زخم کهنه جای انگشتری پدرش رو پنهان کنن . ارغوان از جاده زد بیرون همون طور که گل گیسو رو دنبال خودش می کشید رفت روی ریل خط آهن . دست دخترک رو ول کرد و با هم شروع کردن به لی لی کردن بین ریل ها . قطار از دور سفیر کشان و سوت زنان نزدیک میشد و ارغوان برای گل گیسو آواز می خوند .

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:57

راستش را بخواهید که البته راستش را هم نخواهید فرقی نمی کند چون دیگر از ما گذشته و ای جان برادر کو حس و حال ، در هر صورت چه بخواهید چه نخواهید من نشسته ام اینجا و کلی فکر کرده ام که حرفم را بزنم و سیگار نخی پانصد تومان خرج کرده ام برای این فشار به اعضا و جوارح از آن پایین تا این بالاکه چه بنویسم که خوشایندتان شود که نشود هم فرقی ندارد چون باز هم از ما گذشته ،عادت هم کرده ام به این اطاله کلام و گریز به این سو و آنسو و هی رشته کلام از دستمان در میرود .القصه میخواستم بگویم دو سه روزی نشستیم و به زندگیمان فکر کردیم و هی فکر کردیم و دیدیم فی الواقع در این سی و ان

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:56

راستش اگر من جای شما بودم همین طور که لم داده بودم روی صندلی و داشتم ناخون هایم را سوهان میکشیدم، با خودم فکر میکردم که این زندگی یک هوا، فقط یک هوا بهترست ازمردن و باز درحالی که ناخون هایم را سوهان میکشیدم بلند میشدم و باروبندیلم را جمع میکردم و هرچه کتاب داشتم میچپاندم توی یک چیزی که همه شان جا بشوند و پس انداز یک عمر که نه ، همین چند صباحی که سر عقل آمده بودم را بر میداشتم و میرفتم یک جای دور و در حالی که روی صندلی راک کنار یک میز در تراس رو به یک جنگل یا چه میدانم کوهستان یا نهایتش مزرعه خودم نشسته بودم و چای میخوردم و سیگارم را دود میکردم وحسرت عمر ر

برچسب: هبوط در هیچستان, نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:56

نشسته ام، نشسته که نه، لم داده ام روی مبل و از تراس انارهای حیاط را که کم کم از عشق پاییز خون به دل شده اند تماشا میکنم و دلم غنج میزند برای خرمالو و طعم گسش و در یک گوشه کناری حامد نیک پی است که میخواند "دوستان یک لحظه از من بشنوید تا بگویم حال زار خویش را" و به داشتن تو فکر میکنم، فکر میکنم بدون اینکه برای داشتنت تلاشی کنم و با خودم میگویم هنوز به اندازه کافی عاشقت نیستم که اگر بودم باید تا الان عشقت پر و بالی به من داده بود که پر بزنم و بیایم پیشت و دورت بگردم و تصدق بروم که حامد نیک پی در همان گوشه کنار میخواند " رفت و پیدا کرد یار دیگری برد از خاطر قرار خ

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:54

سالها قبل، شاید دهها هزار سال پیشتر از این لحظه که اکنون در آن ایستاده ام، ارغوان چشمش را از شوق بوسه ای که بر سیب آدمش زدم بست و دست برد قبلتر از آن که حوا فکر سیب را در سر بپروراند، سیب سهم حوا را چید و از چشم خدا چکید و بر زمین افتاد.ufeff

برچسب: نویسنده: حدیث اسدی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 3:54

صفحه بندی